روا نبود که اینجوری از دل تو جا بمونم
روا نبود با این همه تنهایی تنها بمونم
حیف دلم که پیش تو موند و به هیشکی دل نبست
حیف دل صبور من که عاشقت بوده و هست

کافی بود فقط گوشه ی ناخونم لب پر بشه تا مهربونم متوجه بشه و حالم رو بپرسه..
حالا با این همه ناخون لب پر و شکسته.. با این انگشت بی ناخون.. با این غرور له شده.. با این قلب پر درد.. دیگه حتی تو خوابم هم نمیاد..
دیگه مهربونم دوستم نداره.. دیگه از دلش رفتم...
حتی استوار بودن هم سخته..
شرم بر من..
فراز و نشیب زندگی گاهی باعث میشه خلق و خوی وحشتناک و نهفته ی ادمی خودش رو نشون بده.
با همه ی سگ اخلاقیام فکر نمیکردم روزی انقدر فشار روم باشه که منو تا اون درجه ی پستی برسونه که بتونم بی دلیل با دستم !! محکم تو صورت یه بچه ی دو سه ساله بکوبم .
ثبتش میکنم که همیشه شرمنده اش باشم. هرچند بدون ثبت هم زشتی این حرکت هیچ وقت از ذهنم نمیره.
از خودم متنفرم.. ازین روزها متنفرم..
حس میکنم الان که تو سختی قرار گرفتم تازه دارم خلق اصلی خودم رو بعد ازین همه سال میشناسم.
ازین خلق و خوی وحشتتاک..متنفرم...
زیر بارون 1
نشسته بود رو نیمکت زیر بارون.. دستاش رو باز کرده بود و گذاشته بود دوطرف تکیه گاه نیمکت و سزش رو به بالا با چشمای بسته.. اشک ایرا با اشک چشماش قاطی شده بود..
دیگه معلوم نبود که رو صورتش اشکه یا بارون.همه ی این سالها عین یه فیلم سیاه و سفید از جلو چشمش عبور میکرد.. نمیدونست از دستش داده بود یا" اون" از دستش رفته بود.. نمیدونست گمش کرده بود یا "اون" گم شده بود..نمیدونست حتی بگه مقصر خودش بود یا بی خیالی ِ "اون". فقط میدونست که دیگه نداردِش.
سالها با یادش با اسمش با عشقش زندگی کرده بود.چند سال اول سعی میکرد فقط دورادور ازش خبردار بشه . اما بعد که دیگه دید این روش فایده نداره تصمیم گرفت دنبالش بگرده هر جوری که بفکرش برسه.
بارون ریز تر شد.. دلش میخواست یه سیگار داشت تا اقلا یه کم ارومش کنه. اما اونم نداشت. مثل همیشه ای که هر وقت هر چی رو میخواست نداشت. ولی از همه بدتر این بود که " اون" رو نداشت!
حتی یک لحظه هم نتونسته بود چشمهای گیرا ی "اون" و لبخند کج و مخصوص و منحصر بفردش رو فراموش کنه. حتی یک لحظه نتونسته بود شوق و هیجان هر دفعه دیدار رو فراموش کنه. شاید چون اولین عشقش بود. شاید چون هیچ وقت حتی پس از از دست دادنش تغییری تو احساسش به " اون " پیدا نکرده بود.شاید چون بعد از "اون" دیگه نتونسته بود عاشق بشه!!.. شاید چون عادت داشت هر روز صبحش رو با یاد "اون" شروع کنه..همون "اون" که بی خبر از همه ی این احوال داشت یه گوشه ی دنیا زندگیشو میکرد..
تمام بدنش حتی تا لباس زیرش حیس شده بود اما نای بلند شدن نداشت. حتی دلش نمیخواست چشماشو باز کنه. حتی دلش نمیخواست دستهای سر شده و بی حس و یخ و خیسش رو جمع کنه تو بغلش. عین مرده ای که دستاش رو رو به اسمون باز کنه اغوشش برای بارون باز بود.
روزی که پیداش کرد باورش نمیشد. حتی وقتی باش حرف زد. تا چند روزی تو ناباوری بود.شوک بود گیج بود.تصور اینکه دوباره اون صدا رو میشنوه و دوباره اون چشمها رو میبینه و دوباره اون لب ها بش لبخند میزنن.. نه ..حتی تصورش هم براش خیلی دور بود.
چشماشو باز کرد.. بارون ریز به برف نرم و ریز تبدیل شده بود.احساس کرد از خیسی ِ تنش چونه اش داره میلرزه دیگه...
پ.ن. ادامه اش شاید یه وقت دیگه .. اگر عمری بود و حوصله ای.. شاید هم هیچ وقت...

امروز ازون روزاس که با دنیا کندوی عسل هم نمیشه نزدیکم شد !
همین!
آغوش

آغوشتو بغیر من بروی هیشکی وانکن
منو از این دلخوشیو آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر ِعشقو خواهشم
واسه بودن کنار تو
تو به بگو به هرکجا پر می کشم
منو تو آغوشت بگیر
آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من
تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو
منو به آتیش میکشه
به آتیش دستای تو
عادته،
ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم
دغدغه هاتو جا بزار
به پای عشق من بمون
هیچ کس و جای من نیار
مهر لباتو رو تنو
روی لب کسی نزن
فقط به من
بوسه بزن
به روح و جسم و تن من
پ.ن. اصلا چه معنی داره هوای امروز تهران انقدر صکثی باشه؟؟؟
ازون تست ها!!!
وقتی ادم میره ببینه ریپورتر چه اشی براش پخته نتیجش چی میشه؟
و
پ.ن. اصلا نیاز به توضیح چی؟؟؟ ندارد !!!
levis

صدای زنگش میاد..تلفنو برمبدارم میبینم دوست جانمه.
حال و احوال میکنه میگه تو هنوز نرفتی بیرون؟
میگم که راستش تو زنگ زدی من یه لنگ شلوار پام بود یکی نبود البته حالا شلوار کامل پامه یعنی دارم میپوشم که تا یکساعت دیگه برم.
میگه از حالا؟ چجوری مگه میخوای لباس بپوشی؟ مبگم نه بابا تازه دوش گرفته بودم بخاطر همین دارم لباس میپوشم.
همزمان که باش دارم حرف میزنم از کنار اینه قدی رد میشم خودمو میبینم بش میگم ببین الان من دقیقا شبیه این مدل مانکن های لیوایزم که فقط یه جین پاشونه و با دستاشون روی سینه ها رو گرفتن :: )
میگه پس بدو بپوش تا افتاب خرابشون نکرده !!
جفتمون غش میکنیم از خنده. اینم میشه شروع یه روز که میدونم تا اخرش کلی کار دارم و باید سگ دو بزنم..
اما اقلا با خنده شروع شد..
..
نگاه اول

حدود دو ماه میشه که دوباره دویدن و ایروبیک رو شروع کردم. منتها این بار دیگه چون پارک مختص بانوان شده مجبور نیستم با اون کاپشن و شلوار .ورزشی مزخرف و روسری برم بدوم! یه تاپ و شلوارک و نهایتا گاهی تاپ و شلوار.
یادمه قبلا وقتی با اون لباس و روسری مزخرف میدوییدم تا 7 جد باعث و بانیشو فحش میدادم.
منم که دست به فحشم ملس!! فقط خدا نکنه سوژه گیرم بیاد.
تو روز خیلی از دانش اموزا تو مقاطع مختلف رو میارن برای گردش و بعبارتی اردو.
یه بار خروجم همزمان با ورود یه عده دانش اموز دبستانی شده بود. فک کنم این طفلکیا دفعه اولشون بود میومدن اونجا. منم یه تاپ سفید ورزشی و یه شلوارک طوسی تنم بود و معمولا تو اخرین پیچ پارک لباسامو تنم میکنم.جایی که دیگه همه لباس تنشون هست.
قیافشون دیدنی بود. این طفلک ها در بدو ورود داشتن یه زن رو میدیدن که لباس چندانی به تن نداشت و با موهایی افشون و یه عینک افتابی و لباسای اویزون از کیف داره از روبروشون میاد!
وای خدا اصلا فک نمیکنم یادم بره عکس العملاشونو. .. خیلیاشون با دست منو نشون میدادن و میگفتن ایــــــــــنو ! انگار من یه کشف مهم براشون بودم.چند تاییشون با دهن باز و چند تایی با خنده های ریز ریزکی..
نیشاشون تا بناگوششون باز بود و نیش من هم ایضا!
همش دلم میخواست وقتی جلوتر میرفتن و کلی خانوم دیگه رو با این سر و وضع میدیدن عکس العملشون رو ببینم. حتما جبغشون تا اسمون میرفت :: )
یه مورد جالب هم یه بار دخترای دبیرستانی بودن.. تا بم داشتن نزدیک میشدن همه با هم دم گرفتن که سونمت سونمت من میخوام برسونمت ماچ ابدار کنمت! و حسابی منو مستفیض کردن. امان از دخترای بلای این روزگار که از متلک گفتن کم نمیارن.
خنکی ِ هوای این روزا خیلی عالیه. کاش تو پارک نیاورون هم میشد این مدلی رفت...
کاش...
دوستش دارم... پارک نیاورون رو میگم...
